دیگر کاری نداریم!

      

     

     

 

         

دوستان من و طهورا

سلام.

 

خیلی مهم:اخر این پست را حتما بخوانید( البته ...بالاغیرتا  همشو بخونین.از اول تا اخر!)

 

از همین اول پی نوشت(!)

 

۱-ما یک مدت نیستیم.می رویم گل بچینیم!

زمان بازگشت ما، بستگی به دسته گلی دارد که همراه می آوریم. بستگی به نوع چیدن گل  دارد.بستگی به نوع توان و بنیه ی خود گل چین هم دارد.بستگی به زمان خوب شدن جای چیدن گل هم دارد و... .!(استعاره ها رو گرفتین که؟!)

۲-نمی رویم بمیریم که! برمی گردیم بالاخره.به قول آمان زینب نگذارید گرد بی کسی اینجا بنشیند...سر بزنید به ما.نیاییم ببینیم تار عنکبوت بسته در و دیوار اینجا! آن وقت خودتان باید جارو دست بگیرید و....از ما گفتن.

۳-این مدت درخانه ی مهربان پدر  تلپ خواهیم شد...چیز...یعنی  جلوس خواهیم کرد..نه...ها! یادم اومد مهمان خواهیم بود.( و به قول سعدی بزرگوار: مهمان مثل نفسه.اما امان از وقتی که بیاد و دیگه نره! )

۴-طبق آخرین پژوهش ها، اگر کسی برای زائو کامنت های عشقولانه بگذارد، زائو زودتر سر پا می شود! مهربان همسر هم که طبق وظیفه(!) خواهد آمد و گاه گداری اینجا سری خواهد زد. و قاعدتا کامنت ها با نام صاحبانشان به گوشم خواهد رسید.و قاعدتا تر(!) زودتر سر پا خواهیم شد برای جواب دادن هم که شده!

پس تو صیه های ایمنی را جدی بگیرید!( یعنی اول اینکه زیاد حرفای زنونه و خفن و ناجور ننویسین ما کلی آبرو داریم پیش شوهر. و دیگه اینکه هی بیاین حتی اگر شده الکی کامنت بذارین ما سربلند باشیم پیشش. ! )

۵-...یادم رفت !

 

پی نوشت به زبان آدمیزاد:

الف - برای همه،

برای بارانم، برای مامان زینب و زینبش، برای مادر بهشت و بهشتش، برای زری و  گل هاش...برای مادر یاس و یاس خوشبوش،امیر حسین و عمه و خاله و مامانش! برای مریم گلی و مامانش، برای رامیلای نازم و الهام، برای پرنیانم و مامانش، برای امیر محمد و کوچولوی تو راهی و فاطمه، برای عاطفه جونم و محمد مهدی، برای ثنا و ثمینو مامانشون، برای مهنا و مامانش، برای آنیسا و مامانش، برای پرهام و مامانش، پرهام و عمه خانوم جون، برای ساراها و مامانشون، برای شیما و حدیث و مامانشون، برای امیر رضا و مامانش، برای مامان محمد پارسا و توراهیش، ب و امید رضا، برای شیرین خانومی و امید رضا، برای مامان هانی که خبری ازش نیست، برای آریا و مریمم، برای مهنا و مامانش، برای ارین، برای سه نفر و نصفی، برای دردونه ها ،برای فرشته و...

 

۲- برای ریحانه...

برای زشت ترین انسان

برای محمدین و مامانشون و اون مریضی که دعا می خواد

برای شیشه که خبری ازش نیست

برای خبرنگار کوچولو از شهر بارون های نقره ای

برای نیلوفر

برای اونا که فدای یه لبخند تو!

برای مامان فاطمه شهرزاد

و برای ...

برای شیوا...

 

۳- برای گل مریمم،

برای مادر شوهر طهورا!

برای عاطفه، سمانه، رقیه،و...

 

دعا خواهم کرد...

اگر لایق باشم.اگر قابل باشم.

من کسی نیستم اما خداوند وعده ی اجابت داده است... .

 

ب -کسی هست که اسمش یادم رفته باشه؟

 

ج- مرا هم دعا...

اگر یادتان بود.

وگر نه گله ای نیست!

 

آخر این پست:

صلوات اول وبلاگ...

لطفا هر بار که سر زدید و نبودیم، یک صلوات بفرستید. یک گل صلوات هدیه کنید.به هر کسی که دوست دارید. هر کسی... .

 

حرفی نمانده جز...

حرف اول و اخر:

یا علی.

 

دست های خالی...آرزوهای بزرگ!

 

 

 

 

((سلام بر سبزی دوران ها

و بهار انسان ها...    امام صادق ع  ))

 

سلام موعود.

سلام سوشیانس.

سلام بقیه الله.

سلام ...بهار! 

 

 

یک عمر گفتند منتظرت بمانیم.یک عمر  منتظریم ، تا تو بیایی و خودت همه چیز را درست کنی!

من

یک عمر اینگونه منتظرت بودم!

منتظری پوچ، بی تعهد، بی فایده و...عاشق!

زمین

بدون حجت از هم می پاشد.

بدون تو این جا جایی برای زندگی نیست و من این را می دانم.

 

از من گذشت...مگر نه؟!

اما...

آرزوهایم هنوز باقیست.

آرزوهایی که اگر تو بخواهی... .

 

آقا!

طهورایم را نذر تو می کنم.

قبول می کنی؟

طهورای هنوز مطهر و معصومم را.

کاش آنجا که برای بار اول می گرید..

کاش آنجا که  برای بار اول نفس می کشد

نگاهش کنی و بعد...

برای خودت سوایش کنی!

طهورای من مال تو

کاش

یکی از سربازانت باشد... .

 

 

 

دعا برای طهورایم...از زبان مطهر آن مرد .

 

                    

طهورای هنوز نیامده ام

 سلام.

این روزهای آخر...این روزهای پر از شوق و لذتی شیرین و در عین حال پر از نگرانی  تشویش، خواستم برایت دعا کنم.

دعایی مادرانه ،آنگونه که خدا دوست دارد... .

نمی توانم.

من این جور وقت ها بلد نیستم چه بخواهم.

پس...

از زبان او می گویم...

از زبان زینت عبادت کنندگان(ع).

از زبان او که به زیباترین و ملیح ترین و دلبرانه ترین شکل،خدا را صدا می زند... .

از زبان سجاد.

خدا، کلمات ناب و پخته ی او را دوست تر دارد تا جملات پریشان و سراسیمه ی من را.

خدایا!

به حرمت او، به حرمت کلام نجیب و بی نظیر این مرد بزرگ،دعایش را که حالا دعای من شده است مستجاب کن!

آن گاه که می گوید:

(( بار خدایا! بر من منت گذار و فرزندانم را در پناه خود نگاه دار.

زندگانی آنان را دراز گردان و بر کامیابی شان از زندگی، بیفزای.

دینشان را موافق حق و اخلاقشان را نیکو بفرمای.

جان و تنشان را عافیت بخش

وآنان را نیکوکارانی پرهیزگار و صاحبان بینش و پند پذیران و سربه راهان خود قرار ده.که دوستان تو را دوست و نیکخواه و دشمنانت را دشمنان و کینه ورزان باشند.

بار خدایا!

بازوان مرا به وجود ایشان نیرومند کن و رخنه های کار مرا به دست آنان بربند...))

این دو جمله ی آخر، عجیب با دل آدم بازی می کند... .

خدا!

به حرمت او مستجابش کن.

 

 

پی نوشت:

۱- بخشی از دعای امام سجاد(ع) درباره ی فرزندان خویش- صحیفه ی سجادیه.

 

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

 

یک مادر فالگیر!

 

                                   

آهای دختر!

سلام.

 

بیا...

بیا میخوام فالت رو بگیرم!

بذار کف دستت رو ببینم...

آها...

اوووو....ببین چه چیزا نوشته اینجا...نوشته چه کله ی شقی داری دختر! به حرف کسی گوش نمی کنی.ساز خودت رو می زنی...همه رو میذاری سر کار.مخصوصا ننه جانت رو!

نکن باهاش اینجوری دختر! بالاخره ننه جانته.غمتو می خوره...باید غمشو بخوری!

کف دستت نوشته کله شقی! دیروز مادرت دکتر بوده.دکتر هم بهش گفته تو حتی یک ذره هم از جات تکون نخوردی که بیای توی لگن.پس نمی تونی طبیعی بیای!به زور باید بیارنت بیرون.یک هفته همه رو گذاشتی سر کار!

( دستتو تکون نده بذار خوب خط هاش رو ببینم .اشتباه میشه ها!)

اینجا نوشته که...

آینده ی روشنی داری...

ننه جانت هم بهت زبان خارجه یاد می ده هم قرمه سبزی پختن!هم باهات عربی حرف می زنه که سه زبانه بشی هم یادت می ده دکمه ی لباستو خودت بدوزی.

نوشته که...فکر نکن برای ننه مهمه که فقط بیست بگیری...این قدر ننه جان بدش میاد از این بچه هایی که سه تا زبان می دونن با نواختن تار و پیانو، اما یک چارک پنیر بلد نیستن از بقال سر کوچه بخرن! می خواد زندگی رو هم یاد بگیری.

این خط ها می گن که...

این خط ها می گن ننه جان تمام مدتی که اون تو بودی برات حافظ خونده و سعدی. بیرون بیای این ها رو فولی.فقط باید دانته بخونی و شکسپیر اما...نباید هم یادت بره که سیب زمینی ها رو باید چه جوری سرخ کنی که نه بسوزه نه خام باشه.

این خط ها می گن که ...

تو خوشبخت می شی...

ننه برات دعا میکنه...همه جا ...زیر بارون، وقتی برای پرنده ها دون می ریزه، وقتی زیارت عاشورا می خونه، وقتی بابایی رو می خندونه...

این خط ها می گن که...

یکی توی این دنیا هست که خیلی دوستت داره...

 

توضیحات بی ربط و با ربط:

۱- سه شنبه روز بعد از عید قربان، شاید روز تولد طهورا باشد و شاید هم نه!دیروز دکتر وقت بیمارستان داده برای ...بگذریم.دیگر گول این دختر را نخواهم خورد و قولی نخواهم داد!

۲- دوست داشتم(دارم) طبیعی زایمان کنم.نمی شود؟معلوم نیست... .

۳-طهورا خانم گویا بسیار سر افراشته(!)  و افاده ای تشریف دارند! سرشان آن بالاست...جایی که نباید باشد.مثل ما سر به زیر نیستند ( به قول مامان زینب:پینوکیو)

                                                                           دنیای زیبا

 

از طرف  یک رفیق ندیده...یک دوست.

 

 

          

   سلام طهورا.

حرفی ندارم.

فقط بخوان!

مدت هاست وبلاگت را بی صدا می خوانم.همان روزی هم که وبلاگت را دیدم چند پست اولت را هم خواندم تا تمام تو و طهورایت را خوانده باشم....با خنده هایت خندیدم و با لجبازی ها و کودکانگی هایت هم پا شدم. و بعداز آن از وبلاگم مرتب هربار که به روز می کنی می آیم و می خوانم...یک بار با اسم مستعار فقط یک جمله برایت نوشتم.
چقدر این گونه مادرشدنت را دوست دارم...
خودم به دلایلی دیگر نمی توانم بچه دار شوم و تمام لحظات بارداری موفقم که یک بار بود بدترین ویار ممکن را داشتم.همراه با سختی و شکنجه هایی که آرزو می کنم هیچ مادری دچارش نشود و الان آنچه از بارداری در ذهنم مانده فقط یک شکنجه گاه است.4 بار کورتاژ اجباری پدرم را درآورد.
چقدر دلم می خواست بارداری اینگونه که تو داری را تجربه می کردم..اما نشد...نشد..خدا نخواست.حتما حکمتی داشت...حتما حکمتی دارد.
حالا منتظرم...منتظر آمدن طهورایت.تا با خوشحالی تو یک بار دیگر مادر شوم...مراقب طهورایت باش.ببخش که خصوصی می نویسم.هیچ کسی را ندارم که احساسم را برایش بگویم بی آنکه بیندیشد این زن این زن هنرمند..این زن شاعر و نقاش چه درد بزرگ و عمیقی دارد.
خیلی حرف ها دارم مامان طهورا...
راستی وقت زایمان درست آن لحظه که داری آمدن کودکت را حس می کنی برای عاقبت به خیری من هم دعا کن...
نوشته هایت را دوست دارم...نامه ها به طهورا.
بعد ها می توانی کتابش کنی و تقدیمش کنی به همسر و طهورایت....مراقب خودت باش.باز هم می آیم..می آیم

 

سلام رفیق!

اسمت را نمی نویسم شاید که نخواهی...شاید که حتی اسمت نباشد!

کامنت دیشبت حالم را(که خوب نبود) به  حال بهتری گرداند...به چیزی شبیه احسن الحال...

دلم نیامد خصوصی باشد...دلم خواست اینجا باشد و حالش را ببرم! بی تعارف!

برایت دعا خواهم کرد...در آن لحظه ها که خداوند وعده ی اجابت داده است.

من، به لحظه های روشنی که خداوند وعده داده ایمان دارم... .

پی نوشت:

۱-از بین عکس ها آن که گفتی از همه زیباتر بود و برای پست قبلی، مناسب تر.

اما...نمی دانم چرا لحظه ای دلم خواست کودک باشم و بازیگوش و...البته در آب! مثل این اردک شیطان.

ایرادی که ندارد؟

 

ورود ممنوع!

 

    

بابای طهورا...

سلام!

 

این روزها حال و هوای عجیبی داریم.

من و تو.  من و طهورا.  تو وطهورا.  من و تو طهورا!

هر کدام به شکلی... .

دغدغه ی کداممان بیشتر است نمی دانم ، اما... .

میان این همه دغدغه و دل مشغولی این روزها، این روزها ی آخر قبل از سه تا شدن(!) دلم می خواهد چیزهایی همیشه یادت بماند:

 

من بیست سوالی با تو را دوست دارم ، مخصوصا اگر جواب سوال را ( معمر قذافی ) انتخاب کرده باشم و تو حرص بخوری!

من شب هایی را که دلم گرفته و تو می گویی اسم فامیل بازی کنیم دوست دارم. مخصوصا اگر تو برای شغل از حرف (میم) بنویسی : مار فروش! و به خودت ۱۰ امتیاز هم بدهی و بعد بی خیال و ریلکس توی چشم های من زل بزنی و بگویی: بعدی!

و بعد تر(!) جیغ من در بیاید که: مار فروش شغله؟به خدا اگه از فردا صبح نرفتی مار فروشی ، من می دونم وتو...!

 من عصر هایی را که تو می آیی و برایم از جیبت آدامس اوربیت اوکالیپتوس درمی آوری دوست دارم.

من شب هایی را که از پایان نامه و کمردرد خسته ام و تو هنوز برایم سرچ می کنی و پرینت می گیری ، دوست دارم. 

من روزهایی را که  می روی دانشگاه تا کار های من را انجام بدهی و دیر می آیی و من گرسنه و نگران منتظر می مانم ،دوست دارم.

من تمام لحظه هایی را که برایم شعرهای چپر چلاق می خوانی دوست دارم.

من تمام ثانیه هایی را که چشم هایت را گرد می کنی و می گویی :خجالت میکشم... دوست دارم.

من شب هایی را که با هم چیپس فلفلی و سرکه ای می خوریم، و بعدش می گویی حالا یه کم شیر کاکائو درست می کنی برام، دوست دارم.

من تمام وقت هایی را که می خندی و با اسباب بازی موزیکال طهورا بازی می کنی دوست دارم...

من تمام لحظه ایی را که شیرینی نارنجک می خوری(به همان روش خاص خودت!) دوست دارم.

من تمام لحظه هایی را که نزدیک چراغ قرمزیم و تو جیغ می زنی: من قرمز نه! دوست دارم.

من تمام لحظه هایی را که با منی، مال منی،دوست دارم.

 

من تو را دوست دارم... .

و در این اعتراف، حقیقتی است:

من تورا

همینطور زلال و مهربان و صاف و کودک و شیطان دوست دارم.

طهورا هم که آمد،

همین طور بمان... .

 

    

 

فکر پلید( توطئه ی یک مادر و دخترش! )

 

 

طهورا سلام.

بیا خودمان را لوس کنیم.( تو خودت را برای من و من خودم را برای...!)

اگرچه تو کارت همین طور که پیش می روی خوب است.عین خانم ها نشسته ای سر جایت تکان هم نمی خوری( بیا بیرون بابا هزار جور گرفتاری و کار و زندگی داریم!)

تو خودت را خوب برایم لوس کرده ای و دلبری می کنی.

آنقدر که روزی چند بار باید نازت را( در واقع منتت را) بکشم که: مادر جان نزن خوب! بیا بیرون دیگه.می بینی که جا نیست.چه خبره اون تو؟!

اما من...

من هم باید از تو یاد بگیرم.

بیا خودمان را لوس کنیم.

تو که بعد از کلی ادا اطوار و تاخیر داری می آیی، قربان شکلت یک کار دیگر هم بکن:

کمی سخت تر بیا! و درد آور تر...

باور کن راست می گویم!

این طوری شاید من هم کمی عزیز تر شوم!

ما که تمام مدت بارداری، آزاری برای کسی نداشتیم.

نه یک بار محض رضای خدا ویار عجیب و غریب کردیم که همسر محترم مجبور شوند بروند تا آن سر شهر فلان چیز را بخرند، نه وجدان درد لامسسسسب (لامصصصصب؟؟!)گذاشت کمی ناز کنیم بلکه ناز نکرده از دنیا نرویم!

توضیح: ته ته ویار ما، عبارت بود از یک کیلو شیرینی نخودچی از قرار کیلویی ۳۵۰۰ تومان و نیم کیلو انجیر خشک که می شد به عبارتی ۵۰۰۰ تومان. یک بار مثل آدمی زاد ویار عجیب نکردیم که حالا این دم آخری عین(...) پشیمان نباشیم.

حالا که وقت تنگ است، همین یک کار از دستم برمی آید:

خدا عمرت بدهد مادرجان! کمی سخت تر بیا.

یعنی می خواهم همچین مرا بچلانی و تا دم مرگ ببری و بعد بیایی!

یعنی دوست دارم یک زایمان سخت و نفس گیر برایم رقم بزنی، بیرون زایشگاه همه به تب و تاب و نذر و نیاز و دعا و گریه و ضجه و...بیفتند، بعد بیایی.

آآآی  ی  ی ی  ی حال می دهد.

آآآی ی ی ی ی  عزیز می شویم ما!

پی نوشت:

از یاد داشت های یک مادر مازوخیست شدید!

            

در ستایش درد...!

 

    

            

 

پادشاهی آسمان ها و زمین از آن خداست. آنچه بخواهد می آفریند.به هرکه بخواهد دختر هدیه می کند و به هر که یخواهد پسر می دهد.یا در یک شکم پسر و دختری به او عطا می کند و آن را  که بخواهد ، بدون فرزند می گرداند. همانا اوست دانای توانا .     سوره شوری -آیه ۴۹

 

خدای بزرگ من و طهورا

پادشاه آسمان ها و زمین

سلام.

 

از تو معجزه ای خواسته بودم...مثل ابراهیم! معجزه ای که فقط برای من باشد.

لیطمئن قلبی...

فقط تو می دانی و من، که چرا... .

حالا معجزه ات اینجاست.نزدیک من...جایی درمن!

چیزی به آمدنش نمانده...فقط کمی صبر لازم است.

من زن خوشبختی هستم.

خوشبخت...چون به مرکز خلقت، به زایش، به ( تو ) نزدیک شده ام.

چه کسی می تواند لذت درد را درک کند؟!

درد زادن را...درد شراکت در رقم زدن یک تولد را... .

مردها، همیشه ی تاریخ از این اتفاق محروم بوده اند و چیزی برای رو کردن نداشته اند.( فکر کردن به این موضوع به طرز پلیدی خوشحالم می کند!)

فقط زن ها هستند که می توانند مریم باشند...

بدون لمس مردی...

تولدی را رقم بزنند.

که برای زاده شدن یک انسان، همان روح خدایی کافیست!

درد بکشند و خدایشان برایشان چشمه بجوشاند...

 

پی نوشت:

۱- من درد خواهم کشید واز این موضوع خوشحالم! دکترم دیشب گفت که می توانم طبیعی زایمان کنم و این یکی از بهترین خبرهای این روزهایم بود.

۲- مامان سارا، ماه رمضان امسال که نمی توانستم روزه بگیرم برایم نوشت:

امسال سرت خیلی شلوغ است.با خدا نشسته ای و فرشته ای را خلق می کنی...قدرش را بدان!

 و حالا در لحظه لحظه های درد به این فکر خواهم کرد که در حال خلق فرشته ای هستم...با خدا...

این خوشبختی بزرگی است.

۳- نه از خون می ترسم ، نه آمپول، نه برش(...!) و نه هیچ چیز دیگرزایمان طبیعی.

من خوشحالم این روزها...و منتظر.

منتظر درد!

 

 

 

ای وای مادرم...!

 

                   

طهورا

سلام!

دخترها شبیه مادرانشان می شوند.نمی دانم این را از کجا شنیدم اما ...

 

من شبیه مادرم هستم.من شبیه مادرم نیستم!

من به مادرم رفته ام.

وقتی از سوسک نمی ترسم(از هیچ نوع سوسکی در هیچ اندازه ای.بارها با دستم گرفته ام و به دیگران نشان داده ام)

من به مادرم رفته ام.

وقتی از ملخ و عنکبوت و گربه و کرم خاکی و کرم درختی و صدای رعد و برق و ...نمی ترسم.

من به مادرم رفته ام.

وقتی از درخت های بلند بالا می روم و روی آخرین شاخه شان می نشینم.

من به مادرم رفته ام.

وقتی عادت کرده ام ته مانده ی سفره یا باقی مانده ی برنج ظهر را بریزم برای پرنده ها و پرنده ها آن قدر به من عادت کرده اند که با رفتنم توی تراس از جایشان تکان نمی خورند.

من به مادرم رفته ام.

وقتی  تکه پارچه های به درد نخور را به یک اثر هنری بی نظیر تبدیل میکنم  که همه می پرسند: ازکجا خریدی؟!

من به مادرم رفته ام.

وقتی سردم نمی شود.وقتی توی زمستان بدون جوراب و دمپایی(!) می روم لباس ها را از روی بند جمع کنم.وقتی هر گلی قلمه می زنم ، می گیرد.وقتی توی کیفم همیشه یک سنجاق قفلی یدکی دارم برای روز مبادا و چسب زخم!

من...

من به مادرم نرفته ام!

 وقتی نمی توانم در بدترین شرایط مدارا کنم.

من به مادرم نرفته ام.

وقتی می بینم دونفر دارند یواشکی حرف می زنند ، وسوسه نشوم فالگوش بایستم.

من به مادرم نرفته ام.

وقتی هر وقت صبح که اراده می کند، برای نماز صبح بیدار می شود.

من به مادرم نرفته ام.

وقتی به گردش می رویم و جا نیست،حاضر باشم  در بدترین نقطه ی زیر انداز روی برآمدگی و زیر آفتاب بنشینم.

من به مادرم نرفته ام

وقتی بلد نیستم در چند ثانیه ، بدون کاغذ و قلم ۳۴۸ را با ۹۶۵ جمع کنم.

من به مادرم نرفته ام.

وقتی برنجم خوب قد نمی کشد.

من به مادرم نرفته ام.

وقتی بلد نیستم صدایم را از حدی بلندتر نبرم.

من به مادرم نرفته ام.

وقتی گذشت نمی کنم.وقتی به راحتی آب خوردن نمی بخشم.وقتی بی خیال بدی های اطرافیانم نمی شوم، آن قدر راحت که با یک سلام از دلم بیرون برود.  وقتی کارم گره می خورد، بلد نیستم راحت بگویم:خدا بزرگ است... .

 

طهورای من!

نمی دانم چه چیزهایی را از من می آموزی...

کاش چیزی برای آموختن داشته باشم.

کاش به دردت بخورم!

 

 

من هم دلم عروسک می خواست...

 

     

طهورای معصوم من

سلام!

 

من هم دلم عروسک می خواست...

بغض کرده بودم و چانه ام می لرزید.کف دستم عرق کرده بود و انگشتهایم را مشت کرده بودم.فایده نداشت... .

سرم را برگرداندم عقب و بهش گفتم:

منم ازینا می خوام...!

و اشک هایم( هورپی) ریخت روی صورتم!

 

جمعه بود.صبح.

سال پیش. تولد حضرت رقیه ... سوریه.

دعای ندبه را در حرمش خوانده بودیم و حالا خادمان حرم داشتند به مردم شیرینی می دادند.یک شیرینی خاص و ویژه:

عروسک!

 

صدای همهمه می آمد.داد و فریاد!

زن های کاروان ما و کاروان های دیگر، رسما داشتند همدیگر را می زدند به خاطر عروسک ها!

عروسک ها کم بودند.خادمان حرم از دریچه ی کوچکی عروسک ها را پرت می کردند به سمت جمعیت و هجوم وحشتناک همه به سمت کسی که عروسک را گرفته بود و کشمکش و زد و خورد وفحش و فضیحت ... !

 

من هم دلم عروسک می خواست اما نه این طوری.دورتر ایستاده بودم و فقط نگاه می کردم.

به من عروسک نمی رسید.می دانستم... .

اما من هم دلم عروسک می خواست... .

سر و صداها کم کم فروکش می کرد...عروسک ها تمام شد و جمعیت کم کم متفرق شدند.

آرام به سمت در خروجی راه افتادم.

به سمت آنجا که همسرم منتظرم بود.

باید از کنار همان دریچه ای رد می شدم که عروسک ها را از آنجا پرت می کردند و حالا کسی آنجا نبود.

رفتم کنار دریچه...

خشکم زد!

 

دستی بیرون آمد و عروسکی توی دستم گذاشت... !

 

رفته بودند یک بسته عروسک دیگر بیاورند .

و باز پرتاب عروسک ها به سمت بیرون و باز هجوم مردم که تازه فهمیدند چه خبر است ...

 

و حالا من با عروسکی در آغوش ، دورتر از جمعیت ایستاده ام.

رو به ضریح

کنار دری که کار هنرمندان اصفهان است... .

باید بگویم ممنونم بانو!

نمی توانم.

باید بخندم.

نمی توانم.

باید حداقل این بغض را بشکنم تا خفه ام نکند.

نمی توانم.

 

فقط می توانم بگویم:

بلد نیستم چه بخواهم.خودت به من چیزی بده...در راه خدا!

 

پی نوشت:

من  تورا گرفته ام طهورا.تو هدیه ی آن بانوی کوچک...نه!آن بانوی بزرگی.

هدیه ای در راه خدا!

 

      

این روزهای من...بهار!

 

      

                      

 

طهورا

دخترک پاییزی ام سلام!

 

بهار، همیشه دست پاچه ام می کند.

خود بهار نه... روزهای قبل از بهار!

روزهای قبل از رستاخیز ، روزهای قبل از معجزه... .

روزهای قبل از بهار حتی گاهی باعث شده اند از بهار بترسم!

از چیزی که این قدر ناب و بی نقص و کامل است.

روزهای قبل از بهار فکر میکنم باید  برای رسیدنش کاری بکنم. فکر می کنم اینطوری نمی شود به استقبالش  رفت.باید کاری کرد که در شان بهار باشد!

 

این روزهای من...

مثل روزهای قبل از بهار است.

مثل همان روزهای قبل ازیک اتفاق کامل و بی عیب.

مثل همان روزهای پر از دستپاچگی و نگرانی!

خانه ام مرتب است؟ باز کاغذی گلوله نکرده ام و یواشکی پشت مانیتور نینداخته ام؟!  این آت و آشغال های بی خود که جمع کرده ای برای چیست؟ کدام روز مبادا؟ بریزشان دور... .

خدایا چرا ماشین بازیافت نمی آید؟

فریزر خالیست. کتاب هایم ترتیبشان به هم خورده، علاوه بر اینکه باید زیر بغل آستین سمت چپ مانتو ام را هم بدوزم. اون کش لعنتی چادرت شل شده اینقدر گره بهش نزن فایده نداره! برو یه وجب کش بخر خوب!

اطلاعات فلشم را باید جابه جا کنم .همه ی فولدرهایش به هم ریخته.نشانه ی لای کتاب روی صفحه ی ۲۳۵ مانده و هنوز از جایش تکان نخورده.خوب بخون این صاب مرده رو برو تحویل بده دیگه مهلتش داره تموم می شه!

...

طهورای پاییزی ام...

 

این روزهای من

مثل روزهای قبل از بهار است.

پر ا ز دستپاچگی و نگرانی... .

پر از ذوق و لذتی شیرین...

پر از انتظار!

 

این روزهای من

روزهای قبل از آمدنت

روزهایی که صدای پایت را این قدر از نزدیک می شنوم

مثل روزهای قبل از بهار است... .

 

 

           

ادامه نوشته