ورود ممنوع!

بابای طهورا...
سلام!
این روزها حال و هوای عجیبی داریم.
من و تو. من و طهورا. تو وطهورا. من و تو طهورا!
هر کدام به شکلی... .
دغدغه ی کداممان بیشتر است نمی دانم ، اما... .
میان این همه دغدغه و دل مشغولی این روزها، این روزها ی آخر قبل از سه تا شدن(!) دلم می خواهد چیزهایی همیشه یادت بماند:
من بیست سوالی با تو را دوست دارم ، مخصوصا اگر جواب سوال را ( معمر قذافی ) انتخاب کرده باشم و تو حرص بخوری!
من شب هایی را که دلم گرفته و تو می گویی اسم فامیل بازی کنیم دوست دارم. مخصوصا اگر تو برای شغل از حرف (میم) بنویسی : مار فروش! و به خودت ۱۰ امتیاز هم بدهی و بعد بی خیال و ریلکس توی چشم های من زل بزنی و بگویی: بعدی!
و بعد تر(!) جیغ من در بیاید که: مار فروش شغله؟به خدا اگه از فردا صبح نرفتی مار فروشی ، من می دونم وتو...!
من عصر هایی را که تو می آیی و برایم از جیبت آدامس اوربیت اوکالیپتوس درمی آوری دوست دارم.
من شب هایی را که از پایان نامه و کمردرد خسته ام و تو هنوز برایم سرچ می کنی و پرینت می گیری ، دوست دارم.
من روزهایی را که می روی دانشگاه تا کار های من را انجام بدهی و دیر می آیی و من گرسنه و نگران منتظر می مانم ،دوست دارم.
من تمام لحظه هایی را که برایم شعرهای چپر چلاق می خوانی دوست دارم.
من تمام ثانیه هایی را که چشم هایت را گرد می کنی و می گویی :خجالت میکشم... دوست دارم.
من شب هایی را که با هم چیپس فلفلی و سرکه ای می خوریم، و بعدش می گویی حالا یه کم شیر کاکائو درست می کنی برام، دوست دارم.
من تمام وقت هایی را که می خندی و با اسباب بازی موزیکال طهورا بازی می کنی دوست دارم...
من تمام لحظه ایی را که شیرینی نارنجک می خوری(به همان روش خاص خودت!) دوست دارم.
من تمام لحظه هایی را که نزدیک چراغ قرمزیم و تو جیغ می زنی: من قرمز نه! دوست دارم.
من تمام لحظه هایی را که با منی، مال منی،دوست دارم.
من تو را دوست دارم... .
و در این اعتراف، حقیقتی است:
من تورا
همینطور زلال و مهربان و صاف و کودک و شیطان دوست دارم.
طهورا هم که آمد،
همین طور بمان... .

1-برای دخترکم طهورا